60 - وقتی اینجا محرم می شود !
می گویند محرم که می شود همه چیز رنگ و بوی حسین می گیرد . سالهاست که اینجا محرم می شود و من هر سال حسین را بهتر می شناسمش . اینجا حسین بوی شیر کاکائوهای داغ ایستگاه های صلواتی بیشماری را می دهد که در سرمای زمستان تمام سلول هایت را گرم میکند ، حسین شبیه قیمه پلوهایی ست که برای تبرکش کربلایی به پا میشود و برای زودتر گرفتنش فحش مادر میشنوی و با حواله دادن اندام خاصی از بدنت به تمامی ناموسهایشان جبران می کنی ، اینجا خیابان های فرش شده از ظروف یکبار مصرف بی مصرف و جوی های کیپ شده و بالازده و متعفن یادآور صحرای کربلاست که می گویند جوی خون بوده است . اینجا موهای بلوند دخترکانی که لبانشان را به رنگ لباس شمر درآورده اند و آرایش از همیشه غلیظترشان ، غلظت صبر زینب را برایت تداعی میکند ، چقدر دلم برای چشمان عباس تنگ می شود وقتی پسرک خوش قیافه ای که اتفاقا خوب هم زنجیر می زند با چشمانش اندامم را وجب میکند و رد نگاهش را جا میگذارد بر تنم ! اینجا محرم یعنی عشق بازی های پنهانی با لباس های سیاه ، پشت بوته های بلند پیاده روی کوچه خلوتمان در شبهای غمگین تاسوعا ، اینجا محرم را می شناسند ، شبهای عاشورا را می شناسند ، شبهایی که هیئت ها میزبان عاشقان به دنبال پناهگاهند ، عاشقانی که دلشان سوخته از بی یاوری حسینشان و از شدت غم تا خود سحر ، تاولهای شیره گونه ی سوختگیشان را بر سیخ می زنند و دود میکنند به یاد خیمه هایی که در آتش رقصیدند وقتی که دیگر دنیا بی عباس شد و چشمانشان تا ظهر عاشورا همرنگ قتلگاه فرزندان فاطمه ، سرخ می ماند . اینجا شام غریبان که می شود شمع می خرند و قلب تیر خورده ای را به یاد قلب کوچک دختر سه ساله ی غمگین روشن می کنند و من خوب می دانم تیر نشسته بر قلب شمعیشان همان تیری است که گلوی نوزاد تشنه ای را بر دستان پدرش درید . نمیدانم اینجا از بس که حسین را می شناسند محرم میشود یا بس که محرم می شود حسین را می شناسند ! مهم نیست ، مهم این است که اینجا همچنان هر سال محرم می شود..!
منوی اصلی